عشق من،پسرم
وبلاگ پسر مامان و خاطراتش

اولین 20

اولین نقاشی مهد

+ شنبه هشتم شهریور 1393 ساعت 17:7 توسط تیما
اینم تیپ جوجوی من واسه عروسی دایی جون.....میخواستیم کت شلوار براش بخریم...اما تابستون بود و گرم و میدونستیم نمیتونه تحملش کنه.....ایشالا دومادی خودت پسر مهربونم

 

+ شنبه هشتم شهریور 1393 ساعت 16:53 توسط تیما
امیرمحمد و جام جهانی

+ شنبه هشتم شهریور 1393 ساعت 16:50 توسط تیما
سلام

ببخشید مدت طولانی شد که نبودم

بعد از تعطیلات عید فطر رفتیم شمال تا برای عروسی دایی حاضر بشیم

روزهای گرم و سخت و پر کاری داشتیم اما خیلی عالی بود و خوشحال بودیم...چون عروسی اولین داداشم بود.

یه عروسی شلوغ و پر جمعیت اما با سوز و پر نشاط.....

خستگیش هنوز به تنمون مونده اما انشالله همیشه خستگی ناشی از عروسی باشه.....

انشالله خوشبخت بشن....

 

+ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ساعت 12:52 توسط تیما
پریروز قرار بود عصر عمه و دختر عمم بیان خونمون...با خودم فکر کردم کیک فنجونی درست کنم و دست به کار شدم...امیرمحمد از لحظه ی شروع کار گیر داد مامان کی حاضر میشه...خلاصه آماده شد و یه دونه تو پیش دستی گذاشتم و دادم بخوره...شروع کرد به خوردن...چون مریض بودم نمیتونستم تست کنم ببینم چطور شده...از امیرمحمد پرسیدم...امیرمحمد مزه اش چطوره؟

امیرمحمد گفت:مامان طعمش بی نظیره....و منم ...جیگرتو ازین حرفا از کجا یاد گرفتی!

.............................................

دیشب داشتیم میخوابیدیم...قرار شد من و امیرمحمد با هم موقع خواب یخورده حرف بزنیم...من گفتم پسرم من نمیتونم حرف بزنم چون سرفه ام شروع میشه...تو حرف بزن من گوش میدم...گفت باشه.

گفت:مامان من یه فکری دارم که تو باید گوش بدی و هی نگی نه...

گفتم باشه بگو

گفت:مامان تو نباید بستنی بخوری...نباید گوجه سبز بخوری...نباید هی چیزای چرب و چیلی بخوری....نباید گوشت سرخ کرده بخوری....نباید میوه سرد و شربت بخوری....این کارا رو که من میگم گوش کن زود خوب میشی...منم گفتم ببخشید دکتراتونو از کجا گرفتید...........خندیدجیگرتوووووووووووو عشقمممممممممم

...............................................

امروز صبح که بیدار شد بهش گفتم امیرمحمد یادته دیشب برام دکتری کردی؟گفت آره...گفتم من گوش کردم و دیشب سرفه نکردما........گفت:آفرین مامان جون....گفتم پس میخوای بزرگ شدی دکتر بشی؟

گفت:آره میخوام دکتر بشم اما دکتر دندون...

گفتم چرا؟گفت آخه دکترای دندون خوب و مهربونن....بعدش میخوام به بچه هایی که دندونشونو درست میکنم جایزه بادکنک و مداد رنگی بدم(به تقلید از دکتر دندون پزشک خودش که واقعا مهربونه)

..................................................................

+ چهارشنبه هفتم خرداد 1393 ساعت 13:54 توسط تیما
 پدر بودن یعنی اخرش هم حاضر باشی هزار بار بمیری ولی بچه هات یه خار تو پاشون نره!

پدر بودن یعنی خودت لباس عید نخری ولی واسه بچه و زنت هرچی بخوان قرض کنی و بخری!

پدر بودن یعنی یه روز گوشت و مرغ تو خونه نباشه باید خجالت بکشی و هزار جور تیکه بشنوی!

پدر بودن یعنی بابا کلاس خصوصی میخوام بابا شهریه ی دانشگاهم بابا ماشین میخوام بابا….!

پدر بودن یعنی یه عمر از جون مایه بذاری تا بچه هات بزرگ شن ولی هنگام ازدواجشون که شد واسه نظرت تره هم خرد نکنن!

پدر بودن یعنی کلیه ات رو بفروش ولی نذار جهیزیه دخترت ناقص باشه !

پدر بودن یعنی خودتو از کار بنداز تا شاید پسرت از خدمت معاف بشه!

پدر بودن یعنی دخترت بهت میگه بابا شوهرم بدهی بالا اورده فرش زیر پاتو بفروش بده شوهرم قرض هاشو بده!

پدر بودن یعنی پسرت بهت بگه بابا اخه واسه تو یه اپارتمان 45 متری هم کافیه خونتو بفروش ارث منو بده!

پدر بودن یعنی وقتی بخوای یه مسافرت بری بچه هات میگن بابا دیگه سنی از شما گذشته تو خونه بمونید استراحت کنید!

پدر بودن یعنی وقتی مریض شدی بچه هات سر اینکه خونشون نری دعوا میکنن

پدر بودن یعنی مرور همه ی جون کندن هات توی زندگی کنج خونه سالمندان تو یه روز برفی و اشک ریختن!

پدر بودن یعنی حسرت اینکه بچه هات نوه ات رو بیارن ببینی!

پدر بودن یعنی اخرش هم حاضر باشی هزار بار بمیری ولی بچه هات یه خار تو پاشون نره!

پدر بودن یعنی اوج فداکاری و معرفت و انسانیت!

قدر بدونید تا کنارمون هستن…


پدر و همسر عزیزم روزتون مبارک.

+ شنبه بیستم اردیبهشت 1393 ساعت 16:18 توسط تیما

پسر رو قدر مادر دان که دایم

کشد رنج پسر بیچاره مادر



برو بیش از پدر خواهش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر



زجان محبوب تر دارش که دارد
زجان محبوب تر بیچاره مادر



از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر



نگهداری کند نه ماه و نه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر



به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر



بشوید کهنه و آراید او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر



تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر



اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش زسر بیچاره مادر



اگر یک سرفه بی جا نمایی
خورد خون جگر بیچاره مادر



برای این که شب راحت بخوابی
نخوابد تا سحر بیچاره مادر



دو سال از گریه روز و شب تو
نداند خواب و خور بیچاره مادر



چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر



سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی
خورد غم بیشتر بیچاره مادر



تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر



به مکتب چون روی تا باز گردی
بود چشمش به در بیچاره مادر



وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در بیچاره مادر



نبیند هیچکس زحمت به دنیا
زمادربیشتر بیچاره مادر



تمام حا صلش از زحمت این است
که دارد یک پسر بیچاره مادر

+ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ساعت 9:9 توسط تیما

مادر بودن سخت ترین و پرمشقت ترین کار دنیا است که تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد و تنها حقوقی که بابت آن طلب میکند اندکی عشق است، مادرم تورا عاشقانه دوست دارم و با تمام وجودم به تو عشق میورزم روزت مبارک باد.

"روز مادر بر همه ی مادران عزیز مبارک"

+ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ساعت 9:1 توسط تیما
دیروز صبح از خواب پاشدم دیدم امیرمحمد بیداره!

دوباره چشامو بستم و خودمو زدم به خواب.

امیرمحمد:مامان بیدار شو برو صبحونه حاضر کن.

من:چرا مامانی گشنته؟

امیرمحمد:نه مامان معلومه الان ضعف میکنی تو خیلی گشنته من که گشنم نیست.

من::-)

..................................................

چند روز پیش امیرمحمد مشغول بازی بود و منم مشغول کارام.

امیرمحمد یهو گفت:مامان بریم بیرون دیگه...مثلا بازار

من:کجا بریم پسرم؟کدوم بازار؟

امیرمحمد:مثــــــــــلا بریم بازار شام

من:خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

از بس اسباب بازیاشو بهم میریزه و تو خونه پخش و پلا میکنه من بهش میگم خونه رو بازار شام کردی،طفلی فکر کرده واقعا اسم جاییه!

.................................................

امروز صبح با سما قرار داشتیم که بریم جایی.

من:امیرمحمد زود باش پاشو برو حاضر شو دیر شده الان رادین اینا میرسن ما هنوز توخونه ایم.

امیرمحمد:مامان میبینی که دارم بازی میکنم،وایسا بازیم تموم شه.

من:عصبانی شدم و گفتم میگم بلند شو وگرنه مجبوری تو خونه تنها بمونیا...من دیرم شده.

امیرمحمد:خوب مامان به من چه میخواستی زودتر از خواب پاشی که منم وقت داشته باشم بازیمو بکنم.اه

من:خخخخخخخخخخخخ

........................


+ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ساعت 14:49 توسط تیما
سلام.

امروز خاله سما مامان رادین زحمت کشید و سالاد الویه درست کرد و ناهار رفتیم پارک.فضای پارک کاملا بهاری و زیبا بود و حیفم اومد چند تا عکس نگیرم.

پسرای ورزشکار ما:

ای رادین دلقک

 

اگه تو عکسا دقت کنید میبینید عکسا همه یکیه و فقط بک گراندش عوض شده....ملاک از عکس گرفتن امیرمحمد و رادین نبودن......ملاک فقط گلها و طبیعته.خخخخخخخخخخ

 

+ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ساعت 16:51 توسط تیما
ما ششم عید به نوشهر رفتیم و تا دیروز یعنی هفدهم اونجا بودیم.

همش به مهمونی بازی یا همون خاله بازی گذشت و حتی فرصت نشد لب ساحل بریم

.


 


ادامه مطلب
+ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ساعت 16:48 توسط تیما
سلام.

خلاصه همسری دلش طاقت نیاورد که من بدون دوربین باشم و یه روز قبل سفرمون سوپرایزم کرد و برام دوربین خرید.

اینم از اخبار و عکسهای مسافرت:

  ما ۲۷ اسفند عازم سفر به گرگان شدیم.اینبار تصمیم گرفتیم با قطار به سفر بریم.

ساعت ۲۱ شب ۲۷ اسفند،درست مصادف با شب چهارشنبه سوری ما بلیط داشتیم و متاسفانه یا خوشبختانه خیلی زودتر از موعد به راه آهن رسیدیم و تو این فاصله کمی قدم زدیم و عکس گرفتیم و از دور نظاره گر چهارشنبه سوری ملت بودیم و یعد از صرف شام سوار قطار شدیم.

سفره هفت سین بسیار زیبای راه آهن:

صبح روز بعد در گرگان:

امیرمحمد و عمو قاسم کنار سفره هفت سین:

امیرمحمد و پسر عموش مهدی،خونه مادرجون:

اینم پلاکاردی که نوه ها واسه پدر جون و مادر جون که به کربلا مشرف شده بودن نوشتن:

امیرمحمد تو نوشهر و حیاط خونه مامانی اینا:

اینم تخم مرغای خوشملی که خاله امیرمحمد واسش درست کرد

.......

 

+ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ساعت 16:15 توسط تیما
سلام

ما همچنان شمالیم

البته بجز همسر عزیزم که ما رو به نوشهر رسوند و برگشت تهران.

هفته اول رو در استان گلستان در کنار خانواده همسری گذروندیم و خیلی خوش گذشت و از ششم عید به نوشهر اومدیم و همچنان کنگر خوردیم و لنگر انداختیم....انشالله یکشنبه به همرا داداشم برمیگردیم تهران.

برگشتم تهران با عکسا و خاطرات جدید میام و آپ میکنم.

فعلا

+ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ساعت 21:0 توسط تیما
سلام دوستای گل من و امیرمحمد.

ما امشب عازم سفریم.

تا آخر عید نیستیم.

اومدم تا بگم امیدوارم سال خوب و پربرکت توام با سلامتی پیش رو داشته باشید.

پیشاپیش عیدتون مبارک.

یاد بچگیامون افتادم(مرغ و خروس و اردک     عید شما مبارک)

دوستتون دارم.

بوس و بای

+ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ساعت 11:54 توسط تیما
سلام.

دو روزه بازم سرما خوردی

این سرما خوردگی هم ول کنت نیست!

هرچند ترجیح میدادم تو اسفند سرما بخوری تا تو عید! و عید من و خودت رو خراب کنی!

ایشالا هرچه زودتر خوب بشی جیگر مامان.

+ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ساعت 11:45 توسط تیما