X
تبلیغات
عشق من،پسرم
تاريخ : شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 | 9:58 | نویسنده : مامانش



تاريخ : جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 16:12 | نویسنده : مامانش
خلاصه تونستیم ۱۲ بهمن برات یه جشن کوچیک بگیریم

اما عکس خیلی کم انداختیم و بیشترش فیلمه.....

اینم چند تا عکس از تولدت

این کیکت

اینم ساندویچا

اینم یه قستمی از خوراکیا

اینم جاپای امیرمحمد که مهمونا راهو گم نکنن



تاريخ : جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 16:10 | نویسنده : مامانش
عمو مجید هم به مناسبت تولدت برات کیک خرید و یه جشن ۴ نفره هم گرفتیم

دست گلش درد نکنه....هم بخاطر کیک و هم کادو



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم دی 1391 | 10:52 | نویسنده : مامانش
سمت راستیه مامانه و اون یکی دختر عمه ی مامانه .....همون خاله لیلا

اینم کیک تولدت که چون ماه صفر بود جشن تولدت موند انشالله دو هفته ی دیگه

من و خاله رویا و بابا و مریم جون یه تولد ۵ نفره گرفتیم.....



تاريخ : سه شنبه دوازدهم دی 1391 | 11:20 | نویسنده : مامانش
ساعتهای گمشده ی

دیدار.....

با آمدنت به زنگ نشسته اند

.

.

تولدت مبارک پسرم



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 | 23:11 | نویسنده : مامانش
چند شب پیش برقارو خاموش کردم تا بخوابی...مثل همیشه چراغ خواب ماه و ستارتو روشن کردم...اما ازونجایی که تا برقا خاموش میشه چشات درشت میشه....چشاتو درشت کردی تا به زور منو ببینی....بعد یهو بعد از کلی تلاش بهم گفتی مامان چشمات ضعیف شده ها...گفتم تو از کجا فهمیدی؟گفتی آخه چشماتو نمیبینم......

اینم تعبیر تو از ضعیفیه چشم تو

...............................................................................

امروز عمه لپ تاپو برد توی  اتاقه تو و درو بست تا بشینه کارای تحقیقشو انجام بده...ازونجایی که تو همش اذیتش میکردی و نمیذاشتی اون کاراشو انجام بده و هی صدای عمه رو درمیاوردی....من اومدم بغلت کردم و گفتم امیرمحمد بیا اینجا مودب بشینیم وگرنه بابا عصبانی میشه و مارو میچسبونه به دیوار.....یهو تو برگشتی گفتی مامان مگه ما استیکریم؟

.....................................................................

 



تاريخ : شنبه یازدهم آذر 1391 | 15:16 | نویسنده : مامانش
امیرمحمد امسال، اولین باره که لباس زمستونه پوشید....در حال رفتن به معاینه چشم.....گیر داد دستکشم دستم کن بریم برف بازی...............

برف کجااااااااا بود؟بچه ام جوگیر شده



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 | 13:34 | نویسنده : مامانش
فرزند عزیزم:



آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است

صبور باش و درکم کن

یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم

برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو

یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم



فرزند دلبندم،دوستت دارم






تاريخ : یکشنبه سی ام مهر 1391 | 17:35 | نویسنده : مامانش
و امروز

ما تو خونه جدیدیم

جمعه اسباب کشی داشتیم و اومدیم خونه جدید

تو هنوز اینجا احساس غریبی میکنی :-(



تاريخ : دوشنبه هفدهم مهر 1391 | 17:19 | نویسنده : مامانش


تاريخ : پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 | 17:17 | نویسنده : مامانش
من مادرم

گاهی اوقات فکر میکنم فقط منم که اینقدر فرزندم رادوست دارم

و فکر میکنم هیچ کسی آنقدر که من عاشق فرزندمم، او عاشق فرزندش نیست

اما وقتی بی تابی یه مادر رو با حتی تب کردن بچه اش میبینم میفهمم او هم عاشق است

من مادرم

وقتی شیرین زبونی فرزندم من را از خود بی خود میکند و آن لحظه انگار تموم دنیا رو بهم دادن و حتی هیچ کسی نمیتواند دل مرا اینگونه بلرزاند میفهمم مادر بودن یعنی چه

من مادرم

اما وقتی شب تا صبح فرزندم مریض است بیدار میمانم و دعا میکنم و اشک میریزم...از هیچ کسی انتظاری ندارم و می خواهم خودم باشم و فرزندم و خدا که ازو محافظت کند

من مادرم اما

وقتی که به فرزندم میگویم دوستت دارم و او میگوید منم دوستت دارم و هی دل میدیم و قلوه میگیرم

اما وقتی من میگویم درد و بلات تو سرم....او میگوید درد و بلای توام تو سرم....من اشک میریزم و می گویم نه ه ه خدا نکنه پسرم.............

و این را از ته ته دلم میگویم

من عشق را با فرزندم تجربه کردم....خدایا اگر عشق این است...به هر زنی که عاشق بچه دار شدن است این نعمت را عطا کن تا بفهمد مادرش چه حسی داشته است و شیرینی اش را با تمام وجودش حس کند.

حاضرم هیچکس نباشد و هیچ چیز نباشد

اما تو باشی

همیشه و همیشه باشی

سلامت باشی و شاد و خندان

من یه مادرم....

آیا توام یک مادری؟

پس مرا درک میکنی!!!




تاريخ : پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 | 16:57 | نویسنده : مامانش
باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه ، خانه ام کو خانه ات کو ؟آن دل دیوانه ات کو ؟ روزهای کودکی کو ؟ فصل خوب سادگی کو ؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین ؟ پس چه شد دیگر کجا رفت ؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست ؟ در دل تو آرزو هست ؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد ! آرزوها رفته بر باد ! باز باران ، باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ، بی بهانه ! شایدم گم کرده خانه



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 | 13:7 | نویسنده : مامانش
پسر خوشگلم دو سه روز شدیدا سرما خوردی و اصلا خوب نیستی

من بخاطر مریضیت شدیدا بهم ریختم

خدا کنه زود زود خوب بشی




تاريخ : دوشنبه سوم مهر 1391 | 7:27 | نویسنده : مامانش
چند شب پیش من و تو دعوامون شد

طبق معمول از دستت شاکی بودم و باهات حرف نمیزدم

تو سعی میکردی منو به حرف بیاری و یجوری از دلم در بیاری

گفتی مامان دوستت دارم،عاشقتم،دیوونتم،کشته مردتم

دیدی جواب ندادم

گفتی مامان جواب بده دیگه

خواستم روت کم شه

فقط گفتم مرسی

گفتی نه

باید بگی منم همینطور

بچه پرووووووووووووووو



تاريخ : شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 | 16:46 | نویسنده : مامانش
چهارشنبه که شهادت امام جعفر صادق بود تصمیم گرفتیم بریم پابوس امامزاده صالح

اینجا تو حیاط امامزاده صالح هستش که بچه ها واسه کفترا گندم ریختن و باعث شدن این صحنه جالب سوژه عکس انداختن همه بشه

و تو اصرار میکردی که بذار برم یه کفتر شکار کنم



  • قالب وبلاگ
  • سبزک