X
تبلیغات
عشق من،پسرم

پسر رو قدر مادر دان که دایم

کشد رنج پسر بیچاره مادر



برو بیش از پدر خواهش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر



زجان محبوب تر دارش که دارد
زجان محبوب تر بیچاره مادر



از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر



نگهداری کند نه ماه و نه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر



به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر



بشوید کهنه و آراید او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر



تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر



اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش زسر بیچاره مادر



اگر یک سرفه بی جا نمایی
خورد خون جگر بیچاره مادر



برای این که شب راحت بخوابی
نخوابد تا سحر بیچاره مادر



دو سال از گریه روز و شب تو
نداند خواب و خور بیچاره مادر



چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر



سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی
خورد غم بیشتر بیچاره مادر



تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر



به مکتب چون روی تا باز گردی
بود چشمش به در بیچاره مادر



وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در بیچاره مادر



نبیند هیچکس زحمت به دنیا
زمادربیشتر بیچاره مادر



تمام حا صلش از زحمت این است
که دارد یک پسر بیچاره مادر



تاريخ : یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 9:9 | نویسنده : تیما |

مادر بودن سخت ترین و پرمشقت ترین کار دنیا است که تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد و تنها حقوقی که بابت آن طلب میکند اندکی عشق است، مادرم تورا عاشقانه دوست دارم و با تمام وجودم به تو عشق میورزم روزت مبارک باد.

"روز مادر بر همه ی مادران عزیز مبارک"



تاريخ : یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 9:1 | نویسنده : تیما |
دیروز صبح از خواب پاشدم دیدم امیرمحمد بیداره!

دوباره چشامو بستم و خودمو زدم به خواب.

امیرمحمد:مامان بیدار شو برو صبحونه حاضر کن.

من:چرا مامانی گشنته؟

امیرمحمد:نه مامان معلومه الان ضعف میکنی تو خیلی گشنته من که گشنم نیست.

من::-)

..................................................

چند روز پیش امیرمحمد مشغول بازی بود و منم مشغول کارام.

امیرمحمد یهو گفت:مامان بریم بیرون دیگه...مثلا بازار

من:کجا بریم پسرم؟کدوم بازار؟

امیرمحمد:مثــــــــــلا بریم بازار شام

من:خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

از بس اسباب بازیاشو بهم میریزه و تو خونه پخش و پلا میکنه من بهش میگم خونه رو بازار شام کردی،طفلی فکر کرده واقعا اسم جاییه!

.................................................

امروز صبح با سما قرار داشتیم که بریم جایی.

من:امیرمحمد زود باش پاشو برو حاضر شو دیر شده الان رادین اینا میرسن ما هنوز توخونه ایم.

امیرمحمد:مامان میبینی که دارم بازی میکنم،وایسا بازیم تموم شه.

من:عصبانی شدم و گفتم میگم بلند شو وگرنه مجبوری تو خونه تنها بمونیا...من دیرم شده.

امیرمحمد:خوب مامان به من چه میخواستی زودتر از خواب پاشی که منم وقت داشته باشم بازیمو بکنم.اه

من:خخخخخخخخخخخخ

........................




تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 14:49 | نویسنده : تیما |
سلام.

امروز خاله سما مامان رادین زحمت کشید و سالاد الویه درست کرد و ناهار رفتیم پارک.فضای پارک کاملا بهاری و زیبا بود و حیفم اومد چند تا عکس نگیرم.

پسرای ورزشکار ما:

ای رادین دلقک

 

اگه تو عکسا دقت کنید میبینید عکسا همه یکیه و فقط بک گراندش عوض شده....ملاک از عکس گرفتن امیرمحمد و رادین نبودن......ملاک فقط گلها و طبیعته.خخخخخخخخخخ

 



تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 16:51 | نویسنده : تیما |
ما ششم عید به نوشهر رفتیم و تا دیروز یعنی هفدهم اونجا بودیم.

همش به مهمونی بازی یا همون خاله بازی گذشت و حتی فرصت نشد لب ساحل بریم


 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 16:48 | نویسنده : تیما |
سلام.

خلاصه همسری دلش طاقت نیاورد که من بدون دوربین باشم و یه روز قبل سفرمون سوپرایزم کرد و برام دوربین خرید.

اینم از اخبار و عکسهای مسافرت:

  ما ۲۷ اسفند عازم سفر به گرگان شدیم.اینبار تصمیم گرفتیم با قطار به سفر بریم.

ساعت ۲۱ شب ۲۷ اسفند،درست مصادف با شب چهارشنبه سوری ما بلیط داشتیم و متاسفانه یا خوشبختانه خیلی زودتر از موعد به راه آهن رسیدیم و تو این فاصله کمی قدم زدیم و عکس گرفتیم و از دور نظاره گر چهارشنبه سوری ملت بودیم و یعد از صرف شام سوار قطار شدیم.

سفره هفت سین بسیار زیبای راه آهن:

صبح روز بعد در گرگان:

امیرمحمد و عمو قاسم کنار سفره هفت سین:

امیرمحمد و پسر عموش مهدی،خونه مادرجون:

اینم پلاکاردی که نوه ها واسه پدر جون و مادر جون که به کربلا مشرف شده بودن نوشتن:

امیرمحمد تو نوشهر و حیاط خونه مامانی اینا:

اینم تخم مرغای خوشملی که خاله امیرمحمد واسش درست کرد

.......

 



تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 16:15 | نویسنده : تیما |
سلام

ما همچنان شمالیم

البته بجز همسر عزیزم که ما رو به نوشهر رسوند و برگشت تهران.

هفته اول رو در استان گلستان در کنار خانواده همسری گذروندیم و خیلی خوش گذشت و از ششم عید به نوشهر اومدیم و همچنان کنگر خوردیم و لنگر انداختیم....انشالله یکشنبه به همرا داداشم برمیگردیم تهران.

برگشتم تهران با عکسا و خاطرات جدید میام و آپ میکنم.

فعلا



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 21:0 | نویسنده : تیما |
سلام دوستای گل من و امیرمحمد.

ما امشب عازم سفریم.

تا آخر عید نیستیم.

اومدم تا بگم امیدوارم سال خوب و پربرکت توام با سلامتی پیش رو داشته باشید.

پیشاپیش عیدتون مبارک.

یاد بچگیامون افتادم(مرغ و خروس و اردک     عید شما مبارک)

دوستتون دارم.

بوس و بای



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 11:54 | نویسنده : تیما |
سلام.

دو روزه بازم سرما خوردی

این سرما خوردگی هم ول کنت نیست!

هرچند ترجیح میدادم تو اسفند سرما بخوری تا تو عید! و عید من و خودت رو خراب کنی!

ایشالا هرچه زودتر خوب بشی جیگر مامان.



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 | 11:45 | نویسنده : تیما |
بابا:امیرمحمد بیا با یگانه(تلفنی) صحبت کن.

امیرمحمد:باشه الان میام.

بابا:زود باش دیگه

امیرمحمد:اه دو دقیقه دندون رو جیگر بذار اومدم

ما:خخخخخخخخخخخخخخخخخ

........................................

دیروز من و زنعمو مریم به اتفاق رفتیم خرید و زنعمو زحمت کشید واسه امیرمحمد یه بلوز خوشگل خرید.

من هرچقدر اصرار کردم که امیر اینو تنت کن ببینم چجوریه گفت نه.

بعد از یکی دو ساعت روش کار کردن و مخ زدن امیرمحمد نتیجه این شد.

مامان:امیرمحمد عشقم جونم نفسم یکاری بگم میکنی؟

امیرمحمد:چی مامان؟

من:قربون شکل ماهت برم(البته با مهربونی و سیاست گفتم)میری بلوزی که زنعمو برات خریده بیاری تنت کنم ببینم خوشگل میشی یا نه؟

امیرمحمد:آره میپوشم.امــــــــــــــــا یه شرط داره

من:با کلی ذوق گفتم آفرین پسرم چه شرطی؟

امیرمحمد:شرطش اینه که بعدا میپوشم.

من:عصبانییییییییییییییییییییی




تاريخ : پنجشنبه هشتم اسفند 1392 | 14:20 | نویسنده : تیما |
دیروز از ظهر رادین اومد خونه ما و تا عصری مهمون ما بود.

بچه خوب و حرف گوش کنیه.

داشتم واسه خودم چایی میریختم.چون امیرمحمد عادت به چای خوردن نداره قصد نداشتم واسه بچه ها بریزم.

یهو رادین نگام کرد و گفت:میخوای چایی بخوری؟

من:آره خاله.میخوری تو برات بریزم؟

رادین:چایه چیه؟

من:چای دارچین.میخوری؟

رادین:آره من دوست دارم چایی دارچینی رو با کیک امتحان کنم.

من:

بعد گفتم ای جونم عزیزم....خاله شرمنده اخلاق ورزشیتم کیک نداریم با بیسکوییت میل میکنی؟

رادین:آره مرسی



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 | 14:26 | نویسنده : تیما |
امروز صبح موقع صبحانه چند تا گردو آوردم تا با نون و پنیر بخوری.

اولی رو تا شکونید دیدی توش سیاهه

در جا غر زدی و گفتی:اه این گردوهاش مفت نمیارزه.

من



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 | 14:22 | نویسنده : تیما |

اینجا روز اوله که برف هنوز شدید نبود.

................................................

..................................................

آدم برفیامون که روز دوم زیر برف موندن و روز سوم کمرشون شکست

.................................................................

اینا هم بابایی و دایی که رفتن تو کوچه تا بلکه راهو باز کنن

................................................................

 حیاط خونه

..............................................................

مادر و پسر

.................................................................

اینم جوجه هات که عموی من بهت هدیه دادو آوردیمشون تهران

.............................................................

 

ثنا و یسنا دخترای خاله لیلا(دختر عمه مامان)....و امیرمحمد

...........................................

 



تاريخ : شنبه نوزدهم بهمن 1392 | 16:44 | نویسنده : تیما |
دوربین از دستم افتاد و لنزش خراب شد

مدتیه از نعمت عکس گرفتن بی نصیب شدیم

منم بی دوربین مثل آدم بدون گوشی میمونم

غممممممممممم



تاريخ : یکشنبه ششم بهمن 1392 | 17:46 | نویسنده : تیما |
.::امیرمحمد و یگانه دختر عموش و نازنین دختر خاله ی من خونه مادرجون در گلستان:

 

.::امیرمحمد و نازنین و ابوالفضل پسرخاله ی من در برج قابوس در گنبد کاووس:

 

 امیرمحمد در امامزاده یحیی بن زید در گنبد کاووس:



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 | 15:35 | نویسنده : تیما |